98 نورتن | در به دری


من تو عنوان نوشتن خوب نیستم

:: من تو عنوان نوشتن خوب نیستم

از المپیاد خسته شدم. نه به خاطر فشارا و این جور چیزا. خسته شدم چون چیزایی رو میاره جلوی چشمم که معمولا زننده ن. ترجیح میدادم از اول شروع شه، مثل سایه برم و بیام و با هیچ کس آشنا نشم و کسی اسممو ندونه و کسیم اینجا رو نخونه و تمومش کنم. 

یا هر چه سریعتر بگذره و دیگه هیچ کسو نبینم. 

ولی به طرز بی رحمانه ای کند میگذره، به طرز ناجوانمردانه ای تک تک بچه ها رو دوست دارم و بعدها دلتنگ خواهم شد و انقدر تعارضای درونی هست که در نهایت با اره به دو نیم تقسیم میشم. 

بگذر.

پ.ن: خیلی سخته پاک نکردن این جا. 

پ.ن: آدما حوصله ی شناختن هم رو ندارن و وقتی میبینم کسی که میخوندم رو و انصاف به خرج نمیده در قضاوتم کوچیکتر و محوتر میشم، برای دیده نشدن.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : من تو عنوان نوشتن خوب نیستم


اعلام نتایج

دارم به سمت هیچ بودن می گریزم

:: دارم به سمت هیچ بودن می گریزم
اعلام نتایج

میتونم تصور کنم صحنه ی اعلام نتایج رو. اونقدر واضح نه که ببینم چه رنگیم. در این حد که اع، صحنه ی اعلام نتایج. 

میرصادقی داره اسما رو میخونه یحتمل. نمیدونم چرا، ولی توی تصوراتم، مثل انیمه های ژاپنی اشک فوران میکنه از کله م و بقیه غرق میشن. 

قلاده های طلا.

چرا اهمیتشو از دست داد؟ چرا هر چیزی رو زمان کمرنگ و بی اهمیت میکنه؟ بی ثباتی در ازای کدوم یکی از گندایی که زدیم گرفت گریبانمونو؟ ذهن مادی نداشتن بدیش همینه. منو چه به این غلطا؟ برم حقوقمو بخونم. خانوم وکیل شم که یه خانواده افتخار کنن بهم. پرچم شم و دربیام به اهتزاز واسه شون. همونقدر معلق، مصنوعی و بی ثبات. به نظر میاد این "خودم" بودنه بدجور خار شده رفته تو چشم سایرین. چی کارم کنن خب همینم دیگه.

هار.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها : اعلام نتایج
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : دارم به سمت هیچ بودن می گریزم


بی عنوان

:: بی عنوان

یه قابلمه ی قرمز بود تو خونه ی مادربزرگم، پاییزا ساعت شیش که میرفتم  اونجا و تمام جزئیات پرحوصلگی عمه تو آشپزیو نگاه میکردم، ازش ماکارانی نارنجی پررنگ تند بیرون میومد. شکل کیک. ته دیگ درست درمون.

میام خونه، از یخچال غذایی چیزی درمیارم داغ میکنم. وقتی بوی سوختگیش درومد میفهمم وجود داشته رو گاز و میبلعمش تو پنج دقیقه ی آتی. 

با همین دو تا پاراگراف، نتیجه میگیریم که کیفیت زیستن چقدر اهمیت داره و چقدر باصفا بود یه زمانی دنیا.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : بی عنوان


چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

:: چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

به زهره گفتم ببین، من اگه یه لیوان آب باشم اون اتفاقا جوهر سیاهن. اینا پخش شده ن تو وجود من. نفوذ کردن لا به لای تمام خاطره ها و حسا و حرفام. واسه همینه که زندی میگه تلخ ننویس یا یداللهی هر زنگ میاد مطمئن شه که اوکی ام و وسط کلاس پا نمیشم برم بیرون. بهش گفتم دریا رم جوهر سیاه بریزی توش دیگه دریا نیست. چه برسه من که یه لیوان آبم.

خب تا این جا هیچی، حرفای سطحی ای زده شدن و گذشت. زهره،

چرا گریه کردی؟

تو کسی بودی که باید تحمل می کردی و تکیه گاه می شدی

چرا وقتی از خودمم حرف میزنم باید تکیه گاه باشم؟

قانونو نشکستم ( که هر وقت کسی گریه کرد تو نکن!) و واسادم تا خوب شی و بریم سر کلاس مسخره بازی دربیاریم که حدیثه بخنده.

از اول اگه نذاشته بودم این ریز ریزا جمع شن الان گواتر نمی گرفتم. یه حباب نگرانم که هر لحظه امکان ترکیدنش هست و خودشو جمع و جور میکنه که اون لحظه رو عقب بندازه.

لعنت به من.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


میگم ,میگه ,امتحان ,دارم میگم ,امتحان اول،

اوپس

:: اوپس
میگم ,میگه ,امتحان ,دارم میگم ,امتحان اول،

یک سری صدا ضبط کردم از دوره ی المپیاد.

به ترتیب که گوش کنی ماحوزی میشنوی، زنگ تفریح بچه ها شوخی میکنن، میخندن، بعد امتحان اول، روز نتیجه امتحان اول، قبل امتحان سوم و میاااد تا قرعه کشی مصاحبه

که دارم میگم کاش نمره شاهنامه م باشه

بعد صدام میکنه

میرصادقی میگه هشت

میگم نمره نثرم شد

صدای خنده ی بچه هاست

میشینم میگم شععععت

زهره میگه تو که طلا میگیری

میگم شعععت

حدیث میگه خوبه که

ویشار میگه روز اولی نه؟

 بعد من میگم البته اهمیتیم نداره. اصلا یا امام رضا. 

بعد از اون روز، دقت که میکنم، همه ش دارم میگم هیچ اهمیتی داره؟ اصلا یا امام رضا. 

هارهر هار.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها : میگم ,میگه ,امتحان ,دارم میگم ,امتحان اول،
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : اوپس


باید عوضش

عناوین

:: عناوین
باید عوضش

تو بگو درستو بخون که یه ربع سعی کنم توضیح بدم بهت که وقتی میخوام یه کار مفید انجام بدم مغز و چشام شره میکنن بیرون و هی باید با دست سفت بچسبم بهشون که یه جا جمع شن.

میگن کم آوردی. کم آوردن اگه به معنی کم داشتنه آره. من یه چیزی کم دارم، که خییلی خوب بلدم چیه و میدونم هنوز کافی نیستم براش. ولی در عین حال هیچ تلاشی هم نمیکنم که نزدیک بشم بهش. 

حالا نکته ش اینجاست که حق میدم اگه فکر کنی همه ی اینا فلسفه بافیه واسه توجیه درس نخوندن.


المپیاد فقط تنهاتر کرد من یکیو. خدا برسه به دادم. کارایی که الان دارم میکنمو هیچ وقت یادم نمونه. بلدما.


هر جوری با خودم حساب میکنم میبینم که جور در نمیاد اگه همینجوری پیش بره. خودسانسوریم حدی داره بلخره. این خشمی که داره بزرگ میشه و من که از عصبانیت شدید تپش قلب میگیرم و مثل دیوانه ها رفتار میکنم. باید عوضش کنم باید عوضش کنم و حوصله م سررفت. بسه.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها : باید عوضش
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : عناوین


اینقدر

در به درانه

:: در به درانه
اینقدر

به شونه های آدم سنگینی میکنه گاهی. این همه تلاش میکنیم که دنبال چیزی باشیم که زندگیمون معنا بگیره. من قول دادم به خودم دروغ نگم. ولی دارم دروغ میگم. هر روز از چیزی که هستم دورتر میشم و علائم نگارشی رو نادرست تر استفاده میکنم. دلم میخواد از همه ی چیزایی که میشناسم دور باشم، تمام روزامو تو کتابخونه ی دانشگاه بگذرونم و با هیچ کس حرف نزنم. این چیه؟ درون گرایی؟ این میل عجیب به ناشناخته موندن، این کلافگی استخون خرد کن بعد بودن با دیگران برای چی به وجود میاد؟ و چرا اینقدر گریه هست در من؟ منبع این احساسات شگفت انگیزی که توان درکشونو ندارم ولی هستن چیه؟ آدم کم ظرفیتیم که این حجم از تناقض ها رو نمیتونم تحمل کنم یا چی؟ اونایی که سابقا اینجا رو میخوندن میگفتن باید چندین بار خوند تا فهمید، این گنگ بودن از کجا نشأت میگیره وقتی خودم برای خودم روشنم؟ چرا تو بروز خودم به شکلی که هستم مشکل دارم؟ چرا تصورم از خودم اینقدر مچاله و کج و کوله و بدشکله؟ آیا من واقعا آدم بدیم و اگه بدم این همه خوش بختی چرا میان تو زندگیم هر روز؟ اگه دیگرانو دوست دارم چرا دلتنگشون نمیشم و اینقدر نحس برخورد میکنم باهاشون؟ 

در کل، من چمه؟ واقعا چمه؟

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها : اینقدر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : در به درانه


هر.

:: هر.

که دوره بگذره و من خاک بخورم و سعی کنم حفظ ظاهر رو ادامه بدم چون ازم قول گرفتی که جلو کسی که منتظر شکستنته نشکن؟ هیچ وقت فکر کردی چرا اینقدر حرفات برام مهمن؟ چون رمز ماست ایستاده مردن و ما بلد نیستیم درست بمیریم حتی. دیدی بهت گفتم دیر میشه؟ گفتن شیش چهارهفته وقت داشتم واسه دلتنگ شدن بدون این که حسرت بخورم؟ اگه از روز اول جای تنفر دوست داشتن کشونده بود قلبم همه چی قشنگتر تموم میشد نمیشد؟ نگفتی مگه نکش؟ کشتم. کشیدم؟ اه اصلا به من چه. کمالی موهاشو میذاره پشت پیرهنش. من خودمو میذارم پشت خنده هام. نمیگم خودم ناراحته ها! خودم عصبانیه فقط. زیادی. 

نخون این جا رو. نخون و اگه خوندیم به روت نیار. بذار تا عمر دارم بامخاطب بنویسم بدون یادآوریات که اجتماعی شو خر.

منبع اصلی مطلب : در به دری
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : هر.